|
نجواهای بی صدا
|
||
باید خطی بر همه ی نوشته ها کشید
و دفتر های خاطرات را در آتشِ فردا سوزاند ;
گلبرگِ خاکستری ، که از آبی درخت کنده شد .... ;
دیگر چه هنگام است توقف ؟
چه سان است که بر دستانِ نمناکِ کهنه
بوی تعفن بستگی می آید ؟ من ، .... آنچه را خواسته ام
به بازی بچه گانه ای در ایوان روزمرگی دست نمی شویم ،
من همانم ، ..... .
این بوی تعفن از چیست ؟
هراسم را راه نیست ، این منم و ... خواهم شد
مرگ را در آغوش دارم ، قرن هاست که مرده ام
مگر چیست زندگی ،
جز تراویدنِ خاک و سامان بالقوه گیِ بودن ؟
بوی تعفن ، از اینجاست !
آغازین دم را بر خواست های از سرِ نقصان گذاردن ،
از بی خردی ، ..... از طبیعت ، و چیست که جز این است ؟
چرا بترسم از چشم مترسک وارِ همسایه
وقتی که بر دیواره گاه-گلیِ خانه اش ادرار کرده اند
و ..... بوی تعفن ..... ، او را خوشایند است ؟
مگر چیست قانون اجتماع ،
جز سیاست بازی احمقانه بر سر طبیعت ،
بر سر هیچ ،
بر سرِ تعفن ؟
من ، کجای این معامله قرار دارم ؟
معامله ای که برنده ، از تهیِ ذهنش ، دیگری را چون دیواره کاه -گلی همسایه ...... .
کافیست دیگر ... من ، قرن هاست که نفس نمی کشد
و این سیاهی سرد را چون حقیقتِ بودن ،
در خود دارد ...
او باید فرا رود .... .
لحظه ای و پس از آن هیچ
من ، هنوز هم در آینه جز تیرگیِ سایه ای را ،
میخ-کوب نمی کند .
یادمانِ معبرِ رهایش از خود
لحظه های در خود فرو رفته ،
اینجا طعمِ گسِ سکوت ، ذهن را بر خود می بندد .
باز آی و مرا رها کن ،
ای یگانه معنا بخش ،
سرمشق ها ، بر دیوار ِ تهی ، ضرورت را معنا می کند .
ای مرگ ، ..... ،
زندگی را بر من بگشای ، .....
از ایستاده خفتن بر خویش حیرانم
چگونه شدم ، در پای این وحشت ، این روح کثیر
واقعیتی که حقیقت ندارد .
سرد م است ،
در این گور ، گورِ مردگان فراموشی ،
مردمان به زندگی عادت کرده اند ،
اینجا ساعت ها ، زمان را مرثیه می خوانند
گرمای این فصل تیره را ، در لزجت نیستی ، بر تن است
ترنم باران را بود که عریانم سازد
تا لمس وجود را در گذر ِاز خویش ، در آغوش کشم
روزگاری است ، اینک ، در این تهی، در اعماق ، خویشتن را در پی ام
ای کاش ، ارزش لحظات ، بر قدر رنگارنگ آسمان ، بیش بود .....
ای روی نهان و دل تهی ،
مرا بر فراز انداز
دیری ست سقوط را تنفس کرده ام
اینجا خلا هم مرده است،
هیچ نیز نیست
ترانه های مرده-معنا ،
بر آنان که رنگ شب را در سرورند و
انتظار افق را شادان ، از آنِ خویش
صورت های سربی ، بر باد های ناگاه و گه گاه
می درخشد ؛ اینجا زمان نیز عادت است .
افق ، در ذهن پریشان شب-نشینان نیز ، حتی ، تهی است .
آستانه را به خاطر دار ، مرزِ متضاد ؛
آن جا پایان تنفس است
تنفس عمیق .
در ورای روزمرگی خودش را می جست
در تیرگی ِِسایه ی تاریخ
و در انتظار ِِ صبحی که روشنایی بخشد
لیک ، او خود نیز تاریخ شده بود ..... و ندانست ؛
این است زندگی :
تاریخ ِِ افسانه ها .... و انتظار
انتظار ِِ هیچ .
هر آموزه ای ، هر فریضه ای ، می تواند ایجابی شود ... و هیچ
آموزه ای وجود ندارد که در اوضاع معینی درست نباشد ، هیچ
فرضیه ای وجود ندارد که در اوضاع معینی انجام وظیفه ای را
تکلیف نکند ، زیرا آنچه که ممکن است به گونه ای عام حقیقتی
بی-شبهه باشد ، به علت همان عام بودنش ، در شرائط خاص
کاربردش به برخی قید و شرط ها نیاز دارد .، یعنی در همه ی
حالت ها و به گونه ای نامشروط درست نیست .
هگل (درفرانکفورت)
لحظه ی عزیمت نزدیک است
و زمزمه بانگی نهانی ، به پرسش-ام خوانده است :
می خواهم زنده-گی کنم .
آه .... صدا هیچ گاه به معنا نمی رسد
می خواهم فریاد زنم : آها... ی مردگانِ له شده ......
میخواهم فریاد زنم ؛ چَشم بر شما ندارم ، آسودگی در گور، می توان ؛
زنده-مردگانِ زیستن بر شب .
............. گوش ها افسوس ، عقیم اند .
زمانِ گرداب گون ، دلهره را به شوخی می خواند :
جائی کسی هست ؛
مکانی برای بودن .
ننگ باد زمانه را .
همچنان چشمک می زند :
این جا ؟ ، آن جا ؟
لرزشِ ترس از وجودم ، آغازش رفتن را فرا-نهاد .
دیگر سردی باد را به فراموشی نشانده ام :
هستنِ غایت-اندیش .
من اینجا هستم .......
زنده– ام ...............
نا باورانه بر خویش نگریستن
اندک جهانمان : زمین ، نمایشِ تهیِ آسمان
سایه بر فراز قعر روشن می نُماید
و سرما در سوگِ بهار نشسته است ::
، ضرورت زندگی .
قاصدک ها خبر زمان را می پراکنند
، بر ساخته از باد
و ترسِ هستن ؛
گذر ،
و آغازشِ نیستی .
خورشید ، تاریک است ،
روشنایی ، برِ مفهوم ِ عدم ، تهی مانده ست .
:: و چشمانِ بر سایه خیره مانده ، ...
در جستجوی نخستینِ معنا ؛
اسیر در مسخ ِ خویش ،،
و تنهایی .
ابرها ، آسمان را می بارند
،، همچنان زمین، تر است .
و انتظار ِ گذر :
بهاران خواهد رسید .
رهایم کن .......

" من " ، درون را از پیش دارد ، و در پیش ؛
حلقه ی اندیشیدن را ، حصار ، نماندنی ست .
پرسش ، نگرش ، معنا ، ...... و پرسش ؛
پرسش از وجود ، نه آن سان تداول منشانه ؛
خود اندیش ، محیطش را ، بیش است ،
و عادتِ جهت را فرا می رود .
زبانِ محیط ، فرارفتن را اندک است ..
و رهایش در بند ِ هستن .
" من " : نوعِ واحد :
برون بودگی جهت را خواستن .
آزادی ،
آگاهی بر بافتِ ارزش ،
و تبادلِ متناقض ِ بافت ِ محیط ، و " من" . سر آغاز :
" محیط " در پیش است ؛
پرسشی دیگر ......
منش هستن ، در انسِ به رنگ را یافته ام
طراحان یکنواخت حجم : خلاءهای وزین
در خود فرو رفته ، سر در گریبان ، .... و چشم داشت :
بازگشت به منش عرف ؛
راه را به خطا رفته ام .
ترس از بسته بودن
به خود ، به تو ، به ..... زمان ،
و اجبار گذر در حرکت ؛
دیدگانم زدایشِ رنگ را در تکاپوست ....
حصارهای درونم کهنه شده اند ،
و فضای تنهاییم ، حقیر .
نگریستن به آسمان ...
و تلاءلوء دوباره ی زیستن
فعل را به ذهن می گسترانم
به درون خواهم رفت
خواهم ایستاد : نوزایش هنجارها .....
در تکاپوی خواست رهایش
درک دیگری ، هر روزه گی ، و سقوط ؛
و بازگشت به اعماق :
آزادی .

نظاره گرِ آستانه ي گسستن از هستن
هماوردِ ستيهنده يِ ترانه يِ نيستي
بي درنگ در خويش فرورفته
ماندگاریِ رهایشِ گزینندگی
مسرور از بی اعتناییِ باور
ترجیحِ رویه یِ سکوت
و تکاملِ عرف منشی ، در سقوط
زایشِ نابرابرِ درد ِ گاهِ یقین
و عشق ؛
عصیانگرِ شگرفِ قهقراء .
رفتن را ... باید .
و در مسیل ِ خواست ها ، بر خود می گردم ....
ذهنم به حصارِ زمان ، در بند است ....
بَر خود ، آگاهم .
در گذرگاه نیستی
دردِ بودن را ، زندگانی کرده ام ؛
زجرِ ماندن را ، فرو بلعیده ام .
و خردستیزان ِ تقلیدمنش ؛
جماعتِ آسوده خواهِ دیگرنگرِ روزمره زی را
فریاد کرده ام ......
آه ، آسمان ! ، چه سان است بر قعر نگریستن ؟
زمین اینجاست :
در مرداب های فرو کِشنده ی آدمی
آنجا که توده ، مسکن گزیده ؛
و توجیه خِرَد را ، عادت ، فرا چنگ آورده ست .
توانستنِ اندیشه ام نیست
لحظاتم، از معنی تهی گشته اند
و هستن را صلای ماندن نمانده ست ،
هنگام باز جُستن فرا رسیده ست ....
دستان زمین را بر خواهم کَند
و ذهنم را باز خواهم گشود .
آغازیدن ، فراز آمده است ......
باید فرا روم .......
پرده های خاکستری آسمان
با وزش باد ، رنگ به رنگ می شوند ؛
و خورشيد ، در پَسِ آن تيره می گردد ...
جغد ها خبر شب را
تا صبح باز می خوانند ؛
و کبوترانِ در لانه خفته ،
دیر زمانی است که مرده اند ...
همچنان شب است .
دیگر ، حیات
عطش معنا را نمی طلبد
حصارهای بی حصارِ زیستن ،
تنفس ذهن را در خلاء ِ سرمشق
پایان داده اند .
نمی توانم ...... نمی توانم بمانم .....
لحظات زندگی ام سست شده اند ،
و دیوارها ..... .
هم ، باز نخواهم گشت ....
مسیرم را می پویم ؛
باد را عقیم خواهم کرد ...
و در شعله های خورشید ، خواهم رقصید
دیگر تنها نیستم ..........
نیستم
جشنِ شروعی دیگر
سالگشـتِ مرگِ سرما
و غایتی به سوی مبدأ .....
آغاز ، پایانی است بر همانندخویش،
همچون بهار ، که فرجام خود است ….
مسیری مدوّر ،
حرکت در مفهوم سکون،
صعودی به قعر ،
تعبیر هیچ به مجازهای استعاری
و شادمانی مردمان از خزش بر آن ....
شکمهایی سیر از گرسنه ،
چشمانی گشوده از تنگی اشک ،
دستانی فشرده از رهایش مدام،
صدایی گرم از سردی گوش ها ،
و قلب های آرام از سنگینی تنفس .
امیدواران ِ از یأس ،
تلألوء آرزو ،
تکیه بر اسطوره ،
اميد بر آرزوهای تکراری ؛
وانتظار ... چشمداشت ِ شدنی ناشدنی ،
بدان سان که خاطرهاشان گوید..
....
تفسیر امکان به باید ،
و تعبیر مجاز به حقیقت ؛
تعریف زندگی به افسانه ی امید،
معناسازی ِ یأس ، و فراموشی درک
و من .....
و ما .. ، اسیر در بار ِهستی
وقتی هجوم نفرت بار تصاویر مردمان بر سکوی تنهایی و آرامشم نقش می بندد ، دیگر بار از خودم فرا می روم ، احساس نیازی ورای هستن ...
به چه کس اعتماد کنم ؟ به کدامین نقشِ دیگر خواهِ شهوت پرست چشم دارم ؟ با که غم حسرت ادراک را قسمت کنم ؟ چه تنهایم .. . ..
آوایی از عدم . بر خاسته از حدود وجود .. فریاد احساس غربت در جهان تصاویر و دلهوره ی آغوش وجودی گرم ، چه تنهایم ...
صدایم را کسی نمی شنود . دیوار ها با نیشخندی وجود قرمز ذهنم را ترانه می خوانند ، و امید و توان .. واژگان فراموش شده ی زمان ، پنجره های سبز ذهنم بسته شده اند ... دیگر راهی به رهایی . به عشق ، نیست ...

هستیم را از نيستی جستجو می کنم
رشته های از هم گسسته ی افکارم
در فضایی متراکم از انديشه
آسمان وجودم را می خراشد
کجايم ؟
زير رگبار مداوم نيستی
در هجوم پی در پی سکوت
مقابل ارزش های پيش ساخته ی توده
و در تقلای يافتن پاسخ هستی ...
پرسش هايم ، سکوت نيستی را به فرياد ميدارد :
فهم ، خواست است تا ادراک
نمود ، پرتو است تا تصوير
معنی ، پندار است تا حقيقت
و صدق ، . . . . کدام ارزش ؟
اين فرياد صدای من است .
کجایم ؟
|
|